آقاجان بالاخره آمد . همه رفته اند استقبالش . من خانه مانده ام و اين ويروس وامانده امانم را بريده است .
بچه تر كه بودم به بابا گفتم : چرا به بابايت نمي گويي بابا ؟!
گفت : آخه آقا باادبانه تره . قبل تر ها به بابا مي گفتند آقا و به بابا بزرگ ، آقاجان .
و من از آن به بعد گفتم آقاجان كه با ادبانه تر بود .
تلويزيون آقاجان را نشان مي داد . تمام شهر آمده بودند استقبال . دلم گرفت ، الان چه وقت مريض شدن بود ؟!
همه مي گفتند بابابزرگم زمان جنگ فرمانده بزرگي بوده . شهيد هم كه شده است جنازه اش برنگشته و بعد از آن بابا به آقا جان مي گفت آقا ! يعني همان بابا .
¤ ¤ ¤
از مدرسه كه آمدم خانه مان شلوغ بود چند نفر آمده بودند با بابا و مامان حرف مي زدند . بابا و مامان هم گريه مي كردند . چادر مادرم را گرفتم .
-چي شده مامان ؟ اينا كين ؟ چرا گريه مي كني ؟
-هيچي پسرم . مهمون مي خواد بياد خونمون .
-مهمون مگه گريه داره آخه ؟
هنوز مادر جواب نداده بود كه زنگ در به صدا درآمد . همه از جا بلند شدند و من از همه زودتر دويدم به سمت در حياط . در را كه باز كردم از تعجب خشكم زد . آقا جان بود . آمده بود خانه ما .
از آن روز به بعد هر وقت صداي زنگ در ميآيد خدا خدا مي كنم كه پشت در آقاجان باشد .


کیهان 29 مهرماه 1391