دن کیشوت های خانه سینما در حوض نقاشی

 

مازیار میری کارگردان و منوچهر محمدی تهیه کننده فیلم حوض نقاشی که از بازماندگان خانه منحله سینما هستند به نشانه اعتراض، در اختتامیه جشنواره فیلم فجر شرکت نکردند. اما پس از اینکه عدم حضور آن ها با بی توجهی مسئولین و رسانه مواجه شد برای ایجاد تشنج و غوغا سالاری  در بیانیه ای سراسر توهین و هتاکی  به تشریح دلایل عدم حضور خود در این مراسم پرداخته اند.

در ابتدای این بیانیه آمده است : "این جایزه را ما باید از دست کسی می گرفتیم که چهار سال است به ناحق بر بزرگترین، حساس‌ترین و مهمترین وزارتخانه فرهنگی کشور تکیه زده است."

نا حق دانستن  مقام  کسی که توسط رئیس جمهور منتخب مردم و با رأی اعتماد وکلای مجلس که آن ها نیز با رأی مردم انتخاب شده اند به وزارت رسیده است قطعا توهین به یک فرد نیست بلکه نشان از این دارد که داعیه داران دموکراسی هیچ حق و ارزشی را برای مردم قائل نیستند الا اینکه در جهت منافع آن ها صادر شود .

نگارنده گان این بیانیه در جای دیگری می نویسند : "... وزیری که با وجود حکم قانون، قفل بر خانه اهل سینمای ایران نهاده است و گروهی را به امر اداره سینما گمارده که جز بی‌تدبیری و ایجاد تفرقه در سینمای ایران دستاوردی نداشته و ندارند."

جالب اینجاست که آقایان به اصطلاح قانون مدار نمی خواهند به یاد بیآورند که اساس انحلال خانه سینما یه دلیل رفتار غیر قانونی آن بوده است. اصلا خانه سینما خانه اهل سینما نبوده است بلکه خانه تیمی و محفل امنی بوده  برای گردهم آیی مخالفین و معاندین انقلاب اسلامی و به گواه خود اهالی سینما هرگز از آن صدایی همسو با اهداف و دغدغه های اهالی سینما بر نخواسته است . دن کیشوت های خانه سینما به راحتی به خود اجازه توهین به سایر مسئولین و هنرمندان دست اندر کار سینما را می دهند و دستاورد آن ها را جز بی تدبیری و تفرقه در سینما نمی دانند درحالیکه، خود آنها را به دلیل انتشار همین نامه پرخاشگرانه، باید مسبب تفرقه و چندگانگی در سینما دانست. هر چند این گروه خشن پس از این سال ها دیگر جایگاهی در میان اهالی سینما نخواهند داشت.

این خواب آلودگان خانه سینما مدعی هستند که با عدم حضورشان می خواستند "صدای اعتراض هزاران تن از اهل فرهنگ و هنر کشور را که این روزها جز خوردن خون دل چاره ای ندارند به گوش" مردم برسانند اما  جالب اینکه این دوره از جشنواره فیلم فجر قشر های مختلف سینما را شامل شد و با سعه صدر دست اندرکاران وزارت ارشاد که حتی گاهی به تساهل هم انجامید از چهره های مختلف در برگزاری این جشنواره دعوت به عمل آمد و حتی جالب تر اینکه  یکی از بازیگران که معاندت وی با آرمان های انقلاب اسلامی آشکار است از این جشنواره جایزه نیز دریافت می کند . استقبال مردمی هم از جشنواره، سینما ها را به برگزاری سانس های فوق العاده وادار کرد. حالا معلوم نیست چه کسی خون دل می خورد اهالی فرهنگ و هنر کشور یا مسببان خانه منحل شده سینما که مدتی است نام و نانشان را از کف داده اند .

مازیار میری و منوچهر محمدی ریاکارانه  می نویسند: "گرفتن جایزه از دست ایشان [وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی] را جفا به شما مردم و فرهنگ ایران می‌دانیم."

اما توضیح نمی دهند که با چه منطق و استدلالی فیلم شان را راهی جشنواره ای کردند که متولیان آن را به رسمیت نمی شناسند و چطور شد که یک باره به این نتیجه رسیدند که گرفتن جایزه از بزرگترین و با اهمیت ترین جشن سینمایی ایران، جفا به مردم است .

این جماعت همان کسانی بودند که در جشنواره بیست و هشتم  فیلم فجر که در سال 88 برگزار شد اقدام به تحریم جشنواره کردند که با بی توجهی مسئولین ، هنرمندان و مردم، با شکست مفتضحانه ای مواجه شد . با کمی تأمل به وضوح آشکار می شود که  اساس لجاجت آن ها به  جشنواره و سینما بر نمی گردد بلکه گره کارشان جای دیگری ست.

خانه سینمایی ها این بار ترفند "تقلب بزرگ" را در شمارش آراء مردمی توسط مجریان جشنواره برای انتخاب بهترین فیلم بکار بسته اند . ترفندی که نسخه اصلی آن در جریان فتنه 88 با شکست روبرو شد چه برسد به ورژن بی خاصیتی که این ها سعی کردند پس از طرح آن، ژست بزرگ منشی بگیرند و از کنار آن عبور کنند.

این بیانیه باید زنگ خطری باشد برای مدیران حوزه هنری که مدتی است تبدیل شده به پاتوق اعضا سابق خانه منحله سینما و شده اند آتش بیار معرکه سینمای ایران .


کیهان پنجشنبه 25 بهمن 1391

مانیفست روشنفکری با یک پذیرایی ساده !


پذیرایی ساده فیلم خوبی است . اما این یاداشت را تا آخر بخوانید تا معلوم شود که خوب بودن این پذیرایی ساده از کدام لحاظ است .

 برای بررسی این فیلم باید به حواشی پیش و پس و حاکم بر آن توجه کرد . این حاشیه پردازی بنا به خواست کارگردان صورت می گیرد و نگارنده ناگزیر از پرداختن به آن است .

کاوه ، بازیگر نقش اصلی فیلم ، که اتفاقا! شخص کارگردان رل او را ایفا کرده است ، به همراه یک زن ، راه افتاده است در مسیری کوهستانی ، شاید در غرب کشور تا بین مردم پول تقسیم کند . او به همراه زنی که با تأکید! نوع رابطه شان در ابهام می ماند در این مسیر با آدم ها ، شرایط و اتفاقات متفاوتی روبرو می شوند .

راز اینکه پول از کجا آمده و چرا بین مردم تقسیم می شود هم فاش نمی شود . از این دست نکات مبهمی که که تماشاچی باید با خودش از سالن تاریک سینما بیرون بیاورد زیاد است . کارگردان با بی پاسخ گذاشتن این سئوالات خواسته است بعد معنایی فیلم را افزایش دهد و هم مخاطب را متمرکز بر مفاهیمی کند که مورد توجه خودش است . در حالی که اگر کارگردان می خواست ذهن و تخیل تماشاچی را آزاد بگذارد برای اینکه تصور کند ، مثلا پول ها از کجا آمده اند یا این دو نفر چه نسبتی با هم دارند ، هیچ پاسخی به این سئوال ها نمی داد. اما فیلم با ارائه چند پاسخ متفاوت ذهن مخاطب را می آشوبد . تا توجه و تمرکزش را به آن بخش از داستان که مد نظر کارگردان است جلب کند . اما حجم و اهمیت سئوالات در ذهن خواننده آنقدر گسترش میآبد که ازخط سیر قصه باز می ماند و بیشتر در جستجوی سئوالات خود به تکاپو می افتد تا کشف غرض فیلمساز .

درروند فیلم های جاده ای عموما کشف و شهودی برای یکی از شخصیت ها رخ می دهد . اما در این فیلم شاهد هیچ تغییر ، استحاله یا کشفی نیستیم . کاوه و لیلا با سوالات و پاسخ های مشخص حرکتشان را آغاز کرده اند و در پایان نیزوضعیت آن ها نسبت به ابتدای فیلم تغییری نمی کند. هدف کاوه را از وارد شدن به این مسیر صرفا تقسیم پول نمی توان دانست بلکه گویا به گونه ای قصد مطالعات مردم شناسانه دارد تا آنجا که کار به تبدیل سوژه ها به موش آزمایشگاهی می انجامد. لیلا در مسیر این مطالعه و آزمایش به نوعی شاگرد و یا دستیار کاوه است . در این فیلم یکسانی کارگردان و بازیگر نقش اصلی را نه به دلیل اشتیاق کارگردان به بازیگری می دانم و نه به دلیل توانایی های او در بازی و یا هر بهانه دیگر . بلکه یکسانی کارگردان و نقش اصلی به معنای حضور رد پای صریح کارگردان در فیلم است و این به این معناست که حرف کارگردان از دهان  بازیگر اصلی بیرون می آید . اما موضوع وقتی جالب می شود که کارگردان در اولین روزهای اکران فیلمش در یک مصاحبه خود را روشنفکر معرفی می کند . این باز تعریف البته برای مردمی است که او و سوابق خانوادگی اش را نمی شناسند .

با این داده ها می توان کاوه (مانی حقیقی) را نماینده جریان روشنفکری در این فیلم دانست. فیلمی که طرز تلقی و مواجه روشنفکران را با جامعه نشان می دهد. کاوه با مردم بد رفتاری می کند . آن ها را مورد تحقیر و توهین قرار می دهد . شخصیتشان را لجن مال می کند ، اما در عوض به آن ها پول می دهد ، دلش برای نادانی و اسارت آن ها می سوزد و آن قدر مهربان است که دلش نمی آید قاطر افلیج یا سگ های وحشی را بکشد و سرانجام چنان مظلوم و رنجور نشان داده می شود تا مخاطب پای رنج های او اشک بریزد و حتی با او همذات پنداری کند.

کاوه و لیلا در تمام طول فیلم از موضع بالاتر با دیگران رفتار می کنند . نه  صرفا به این خاطر که آن ها پول دارند و دیگران ندارند بلکه دلایل دیگری هم هست . کاوه می فهمد و مردم نمی فهمند. کاوه می خواهد مردم را از بند اسارت کارفرما برهاند اما مردم نمی خواهند آزاد باشند ... و این هاست که روشنفکر قصه را می آزارد . روشنفکری که باید بهای جهل ، نادانی و طمعکاری عوام الناس را بپردازد. در یک شب سرد کوهستانی جان می کند تا برای بچه یک روزه ای که پدر طمعکارش به خاطر پول حاضر شده جسد فرزندش طعمه گرگها شود قبر بکند در حالیکه سگ های وحشی محاصره اش کردند . این رنجی است که روشنفکر متحمل می شود هر چند در انجام آن هم عاجز است . وقتی مأموران به طرف سگ ها شلیک می کنند کاوه به آن ها اعتراض می کند که چرا سگ ها را می کشند. روشنفکر قصه ی حقیقی جان حیوانات را عزیز می دارد. اما شخصیت ، عواطف و روح انسانیت را به راحتی مثله می کند. چون خود را محق می داند . خود را فراتر از آدم هایی می بیند که فقر و مصائب زندگی باعث نشده در مقابل او زانو بزنند به همین دلیل تخریبشان می کند تا قد خم کنند و بعد به آنها نشان دهد که چه اندازه ضعیف هستند . قرآنی را از پیرمردی به ضمانت وفای به عهد می گیرد و با همان قرآن میان دو برادر اختلاف افکنی می کند. اما باز مخاطب بیش از آنکه از بد طینتی کاوه منزجر شود از طماعی آن دو برادر متنفر می شود.

کاوه (مانی حقیقی) از روشنفکران برج عاج نشینی است که هیچ درک درستی از زندگی مردم ندارد . او گمان می کند که آدمهایی که کار می کنند خود را فروخته اند و اگر پول داشته باشند دیگر نیازی به کار کردن ندارند . او سبک زندگی مردم را نمی شناسد و تحلیلی از آن ندارد . او به این فکر نمی کند که چند ده میلیون پول در دست دو کودک هفت ، هشت ساله چون سم مهلکی برای آن هاست بلکه صرفا با اطواری روشنفکرانه تلاش می کند پول را طوری به آنها بدهد که خاطره ی بدی نداشته باشند . اما قطعا برای اصل عمل خود دلیلی عاقلانه ای نمی تواند ارائه کند.

قابل توجه ترین انتقادات به جریان های روشنکری خصوصا در جامعه ما عدم ارتباط صحیح آنها با مردم و ناکارآمدی آن ها در مواجه با جامعه است . جالب اینجاست که این فیلم هم به بدترین شکل ممکن تلاش میکند به این انتقادات پاسخ دهد و بهترین شیوه پاسخگویی را نیز انداختن توپ در زمین مردم دیده است. از نگاه این فیلم روشنفکران می خواهند همچون یک منجی مردم را از رنج ها و دشواری هایشان رهایی بخشند . اما مردم به روشنفکران پشت پا می زنند و دستشان را از دست آن ها بیرون می کشند. مردم ظرفیت پذیرش روشنفکران را ندارند و در این میان به روشنفکران جامعه ظلم می شود. از ابتدای فیلم دست کاوه شکسته و گچ شده است این موضوع در طول داستان مخاطب را یاد " بشکند دستی که نمک ندارد می اندازد" و این یعنی روشنفکری که از نادانی مردم جامعه اش آزرده است. در حالی که آنچه از دید مانی حقیقی جهل به نظر می آید عین آگاهی است و ناموزونی آن به این دلیل به چشم او می آید چون زاویه دیدی متفاوت از توده مردم دارد.

مانی حقیقی نه از توهین و تحقیر مردم در فیلمش ابایی دارد و نه از آزردن روان مخاطبی که در سالن سینما نشسته است . آن هم نه از آن آزرده شدن های تراژیک که ختم به کاتارسیس می شود . بلکه آزردنی سادیسمی که هیچ خاصیتی برای تماشاچی ندارد

پذیرایی ساده مانیفست روشنفکری است . بیانیه ای که قرار بود توجیهات در حاشیه ماندن جریان روشنفکری را در جامعه بیان کند . اما با ارائه یک تصویر و تعریف درست از ماهیت روشنفکران متن بیانیه در پایان به ضرر همین جریان تمام شده است. ارائه این تصویر درست کافی بود تا در ابتدای این یادداشت پذیرایی ساده فیلم خوبی نامیده شود . اثری که بدون و درد و خونریزی نقاب از چهره پر مدعای روشنفکران بر می دارد به شرط آنکه در جایگاه مردم فیلم را تماشا کنید نه روشنفکران.


کیهان 2 بهمن ماه 1391

 

 

 

سانسور ،شبه روشنفكران و وظايف سيستم نظارت !


سانسور و مميزي را بايد واكنش طبيعي يك جامعه نسبت به كج روي ها و ناهنجاري ها دانست .مميزي در حوزه فرهنگ حكم گلبول هاي سفيد خون را دارد كه وظيفه آن ممانعت از رشد و تكثير سلول هاي مخرب و بيماري زا است . نظارت و مميزي هم از ملزومات طبيعي است و هم ضروريات عقلي و سخن گفتن در وجوب آن اطاله كلام است و لاغير .
اما آنچه اينجا بدان پرداخته خواهد شد قيل و قال گاه و بيگاه جماعتي است كه با بلند كردن چماق آزادي مي خواهند از حريم قانون در حوزه نشر كتاب عبور كنند .هر جامعه اي داراي فرهنگ هنجار و ارزش هاي مختص خود است و مجموعه اي از اين ها پايه اصلي تشكيل دهنده قانون حاكم بر آن جامعه مي شود . قانون گذاري در حوزه نشر كتاب هم برگرفته از همين فرهنگ هاي اعتقادي ، اخلاقي و عرفي جامعه است . اين موضوع براي نويسندگاني كه همپاي مردم همين سرزمين قد كشيده اند پذيرفتني و قابل درك است . نويسنده هاي وطني خود بخشي از همين فرهنگ و بعد قانون هستند و هوشمندي عقل و وجدان مانع تخطي آنها از قانون مي شود . اما نويسندگاني كه از آبشخور فرهنگ هاي بيگانه سيراب شده اند از هضم اين قوانين عاجزند . فرقي هم نمي كند كه در خارج از ايران زيسته باشند يا از همين جا دل و عقل و دين و هوششان را به بادهاي غربي سپرده باشند . بيگانگي فرهنگي و عدم درك صحيح از جامعه ربطي به عرض و طول جغرافيايي ندارد . اين بيماري البته از عوارض تب شبه روشنفكري است . اغلب آثار اين جماعت به دليل شناخت نادرستشان از محيط پيرامون خود با فرهنگ و ارزش هاي جامعه مغايرت مشهود دارد . آرمانشهر آنها غرب و فرهنگ غربي است حال آنكه فرهنگ جاري جامعه ما غرب ستيزي است . شبه روشنفكران تلاش مي كنند سلايق خود را در قالب كتاب، فيلم، تئاتر ،موسيقي و ... به جامعه تسري دهند در مقابل آن قانون به نمايندگي از توده مردم مانع از گسترش اين بيماري مي شود .
حيات جريان هاي شبه روشنفكري در پز مخالفت آنها با نظام حاكم است . پيش از انقلاب آدم هاي وابسته به اين جريان هيچ محل اختلافي با رژيم طاغوت نداشتند . آنچه توسط پهلوي ها صورت مي گرفت همسو با آرمان هاي آن ها بود اما شبه روشنفكران براي خارج نشدن از پز مخالف ، به جانب كمونيسم ، حزب توده و محافظ كارانشان هم به چپ آمريكايي روي آوردند .اما به اين دليل كه همه اين ها برايشان در حد ژست و ويترين ارزش داشت لذا حاضر به هزينه دادن بر سر آن نشدند و اغلب آن ها پس از دستگيري توسط رژيم شاه با تقديم توبه نامه از پيشگاه شاه طلب عفو و بخشش
مي كردند .
حقيقت اين است كه لازمه ورود به جريان هاي شبه روشنفكري بر تن كردن كسوت سكولاريسم است . بعد از سقوط رژيم پهلوي با انقلاب اسلامي مردمي كه توسط يك روحاني شيعي و مرجع تقليد رهبري مي شد و استقرار نظام جمهوري اسلامي در كشورمان ، شبه روشنفكران سكولار ضمن سرخوردگي از اين رخداد عظيم مردمي خود به خود در جايگاه اپوزيسيون قرار گرفتند چرا كه بر خلاف رژيم طاغوت هيچ وجه اشتراكي با جمهوري اسلامي نداشتند . رويارويي آنها با انقلاب اسلامي ديگر در حد ژست و پز روشنفكري نبود بلكه دلايلي جدي ترو مهم تر يافت. در همين حال با فروپاشي كمونيسم آنها نيز به دامن غرب نقل مكان كردند و همه معارضين و مخالفين در يك جبهه مشترك قرار گرفتند . در چنين شرايطي مبارزه فرهنگي وبسط تفكرسكولاريستي در مواجهه با انقلاب اسلامي بهترين شيوه براي پيشبرد اهداف آنها محسوب مي شد . در اين بخش سيستم نظارت قانوني مانع بزرگي بر سر فعاليت هاي انتشاراتي آن ها به حساب مي آمد . به همين خاطر براي دور زدن و عبور از اين سد پيش روي خود شروع به هياهو و داد و فرياد بر عليه مميزي كردند . برخي از آن ها با بهره مندي از موقعيتي كه به واسطه توانمندي هايشان در حوزه نويسندگي داشتند و شهرتي كه از اين حيث يافته بودند تلاش مي كردند رانت ويژه اي براي خود بتراشند تا بتوانند از حدود قانوني فراتر روند . اين گروه نگراني شان را بي بهره ماندن جامعه از آثار خود عنوان مي كنند و با استفاده از سيستم هاي تبليغاتي خود اثر خود را شاهكار ادبي معرفي مي كنند . بعضا همان كتاب را در خارج از ايران به چاپ مي رسانند يا به زبانهاي خارجي بر مي گردانند و منتشر مي كنند تا نشان دهند كه اگر در ايران منتشر نشود نصف عمر خلق بر فناست .
توانمندي هاي برخي از اين افراد را در حوزه نويسندگي نبايد ناديده گرفت اما آيا اين توانمندي ها حقي فراتر از قانون براي آنها ايجاد مي كند ؟! آيا راهي براي همسويي نويسندگان چيره دست با توده مردم وجود ندارد ؟! بعضي از اين آثار چنان در فرم و محتوا و ريز و درشت خود با روح فرهنگ جامعه مغاير است كه گويي نويسندگان آن هيچ دركي نسبت به هنجارها و ناهنجارهاي كشورشان ندارند و يا اينكه تعمد ويژه اي در نوشتن چنين آثار و پرداختن به موضوعاتي دارند كه خلاف عرف عمومي جامعه است .
در آثار اين نويسندگان اغلب مباحثي همچون ترويج ابتذال ، به كارگيري عبارات غير اخلاقي ، استهجان كلام ، ترويج زندگي به سبك غربي ، تخريب اعقادات ديني ، گسترش عقايد انحرافي ، نقد غير علمي دين ، تبليغ بي ديني ، ضديت با انقلاب اسلامي به وفور ديده مي شود . همين موضوعات هم هدف سانسور سيستم نظارتي قرار مي گيرد . نكته قابل توجه اين جاست كه اگر اين موارد به هر دليلي اجازه انتشار يابد ؛ توسط مردم مورد انتقاد و حمله قرار مي گيرد . كه نمونه هايي از اين دست هم بسيار است .
اما جاي آن دارد كه سيستم نظارتي نيز با تهيه و تدوين يك قانون جامع به روز شده و مصداق پذير و در دسترس قرار دادن آن براي همگان هم تكليف نويسندگان و ناشران را معلوم كند و هم مانع از نظارت هاي سليقه اي و خارج از قانون شود . چه آنكه برخي از ناشران به حق و برخي ديگر به بهانه ، از عدم اطلاع از قوانين مميزي گله مي كنند كه با يك قانون گذاري دقيق و اطلاع رساني صحيح بهانه گيران خاموش مي شوند و همين طور با تغيير دولت ها و يا حتي وزيران ارشاد شاهد قبض و بسط غير عقلاني در بخش مميزي نخواهيم بود . كما اينكه چنين شرايطي را در دولت سازندگي و دولت اصلاحات شاهد بوديم . چنانكه در دوره سازندگي مميزي دچار قبض شده بود و در دوره پس از آن متناسب با سياست كلي دولت اصلاحات دچار چنان تساهلي شد كه شنيع ترين كتاب ها هم جواز انتشار مي يافتند . طوري كه باعث واكنش هاي مردمي به بسياري از آثار منتشر شده در آن دوره گرديد .
اين رفتارهاي سليقه اي كه بدترين تأثير را بر فرهنگ عمومي جامعه مي گذارد ضرورت تدوين يك قانون قدرتمند و در عين حال پويا را در حوزه مميزي و نشر كتاب نشان مي دهد .


کیهان 26 آذر 1391 


«بي خود و بي جهت» به «هيچ» مي رسد !


زوج جواني همزمان با روز عروسي شان درگير اسباب كشي هم هستند. در حالي كه صاحبخانه قبلي هم اسبابش را بار كاميون كرده است اما جايي براي بردن آنها ندارد. كاميون هم پشت در همان خانه اي كه زوج جوان (الهه و محسن) اسبابشان را در آن ريخته اند توقف كرده است. صاحبخانه قبلي (فرهاد و مژگان به همراه پسر كوچكشان سينا) مانده اند كه اسبابشان را چه كنند و كجا ببرند؟
تمام صحنه هاي اين فيلم در خانه شلوغ و به هم ريخته اي مي گذرد كه اين دو خانواده در آنجا سعي مي كنند به يك توافق دست يابند. اين فضا از لحاظ تصويري به هم ريخته و كلافه كننده است و از حيث خط داستاني، عصبي و پرتنش. كارگردان خواسته است در اين فضاي خسته كننده به كمك طنز، مخاطب را با خود همراه كند و مانع فرار او از سينما شود. اما طنزي كه در فيلم استفاده شده است با روند قصه همخوان نيست و با كليت فيلم عجين نمي شود و چون وصله ناجوري خودنمايي مي كند. استفاده از شوخي هاي از مدافتاده و نازل، مانند شيطنت هاي پسربچه يا جر خوردن شلوار، ديگر خاصيت خود را براي تبديل شدن به يك موقعيت طنز قابل توجه از دست داده اند.
فيلم تعمدا تلاش مي كند با صحنه پردازي آشفته و به هم ريخته انسجام خاطر و تمركز فكر بيننده را به هم بزند تا براي القاي مقصود خود از اين آشفتگي بهره ببرد. اما در عين حال تعليق هاي استفاده شده در فيلم با طنزها چنان آميخته است كه خاصيت خود را از دست داده اند و نمي توانند نقطه عطفي در فيلم به شمار آيند.
در ميان اين شلوغي ها و درگيري ها ،شخصيت ديگري كه به صورت مقطعي وارد فيلم مي شود مادر الهه است. شخصيتي كه از او ترسيم مي شود يك زن به شدت مذهبي، مدير و مقتدر است كه هيچ دلش نمي خواهد كسي مغاير با ميل و فكر او رفتار كند. او با ديگران با لحني تحقيرآميز سخن مي گويد و با عينك بي اعتمادي به آنها نگاه مي كند. الهه و ساير افراد داخل خانه از حضور او به هم مي ريزند و آشفته مي شوند و هر كدام به نوبه خود سعي مي كنند چيزي را از او پنهان كنند.تمام آنچه فيلم مي سازد و پيش مي برد براي معرفي و نشان دادن اهميت اين شخصيت است. كما اينكه با دومين و آخرين حضور او در خانه ، داستان به پايان مي رسد. او به الهه مي گويد كه هيچ مهماني در كار نيست و كسي به مراسم عروسي آنها نخواهد آمد و تمام اين بازي ها به خاطر اين بوده است كه به دخترش بفهماند در حال اشتباه كردن است. دقيقا اين جمله مادر الهه به نام فيلم جان مي دهد. يعني تمام اين تكاپوها و حرص خوردن ها و حركت ها همه بي خود و بي جهت است و اتفاقا در همين جا هم قصه پايان مي يابد.
خانه اجاره اي كه صاحبش در خارج از كشور به سر مي برد و حالا شده است محل سكونت دو خانواده ، در اين فيلم تمثيلي از جامعه است. آدم هايي كه در فيلم نمايش داده مي شوند با هم خوش هستند و بي خيال، الا آنكه ذهنش درگير مذهب است. الهه بيشتر از ديگران عصبي و پرخاشگر است. نگراني او هم از مهمان هاي مادرش است كه شب خواهند آمد اما ديگران مهم ترين مساله شان شيطنت هاي سينا است. و اگر درگيري ديگري وجود دارد، باز مي گردد به همان مادر الهه كه سخت گير و جدي و ترسناك نشان داده شده است. در غير اين صورت آدم هاي خانه با هم مشكلي ندارند .
فرهاد پول خريد خانه اش را داده است به محسن تا براي خودش ماشين گران قيمت بخرد در حالي كه خودش ماشين ندارد و حالا حتي خانه هم ندارد اما مادر الهه نسبت به فرزند خود با خست رفتار مي كند.
فيلم تلاش مي كند چهره اي بي احساس، خشن و تند از دين، نشان مخاطب دهد و تاثرات زندگي بشر را ناشي از بايدها و نبايدهاي دين تصوير كند. حال آنكه هيچ كدام از آنها به نظر فيلمساز وجود حقيقي نخواهد داشت و شب هيچ مهماني نخواهد آمد و هيچ عروسي برگزار نخواهد شد و اين همه تلاش و تكاپوي انسان، هياهوي بسيار براي هيچ است.عبدالرضا كاهاني از آن دست فيلمسازاني است كه كل اثر را در خدمت انتشار انديشه اش مي گيرد و اغلب اجزاء آثار او فلشي است به سمت تفكري كه در فيلم قصد بسط آن را دارد و در عين حال در آثار او مي توان تفكرات مشتركي را يافت و تقريبا فيلم هايش داراي يك فضاي فكري مشترك هستند. در اغلب آثار كاهاني مي توان ردپايي از پوچ گرايي را يافت. فيلم هايي همچون «هيچ» و يا «بي خود و بي جهت» شايد ، مانيفست پوچ گرايي اين فيلمساز است. قطعا براي رسيدن به پايه هاي چنين تفكري بايد پيشتر انديشه هاي دين مدارانه مورد حمله قرار گيرد كه فيلمساز تلاش مي كند در آثارش به هر دوي اين مراتب دست يابد. يعني هم به نوع انديشه اسلامي خصوصا از حيث اجتماعي حمله كند تا به آساني بتواند آنچه را به جا مي ماند محكوم به نيستي و بي حاصلي كند.


کیهان 23 آذر 1391

دين به شهدا حساسيت كار را افزايش مي دهد

گفت وگو با علي رام نورايي بازيگر سينما


علي رام نورايي بازيگر جوان، خوشنام و فعال سينماي ايران است. متولد 1356 است. مهندسي كامپيوتر خوانده و از سال 76 با گروه هاي تئاتر دانشجويي پايش به دنياي بازيگري باز شد.
بعد هم در سريال هايي چون «كمكم كن»، «عمليات 125»، «جابربن حيان» و فيلم هاي سينمايي «بازنده»، «نفوذي»، «گلوگاه شيطان» و «قلاده هاي طلا» بازي كرد. او بعد از بازي در فيلم «قلاده هاي طلا» هدف اهانت برخي از به اصطلاح سينماگران قرار گرفت، افرادي كه افشاگري فيلم مذكور درباره حوادث سال 88 به مذاقشان خوش نمي آيد. يك بار كمال تبريزي او را از سينما آزادي كه محل جمع آوري كمك هاي مردمي براي زلزله زده ها بود بيرون انداخت و بار ديگر نوچه هاي يك بازيگر زن او را هدف حمله و فحاشي قرار دادند. با اين حال او اما متواضعانه حاضر نشد پيرامون اين مسائل گفت وگو كند. به همين بهانه و به مناسبت هايي چون برگزاري جشنواره فيلم مقاومت، نمايش فيلم «گلوگاه شيطان» از تلويزيون و انتشار نسخه نمايش خانگي «قلاده هاي طلا» با نورايي گفت وگو كرديم.

- شما از بازيگراني هستيد كه در كارنامه خود بازي در فيلم هاي دفاع مقدسي زيادي را ثبت كرده ايد. چطور شد كه وارد اين فضا شديد؟
من فرزند يك ارتشي هستم. پدرم بازنشسته نيروي دريايي است و بزرگ شدن در خانواده اي نظامي كمي با خانواده هاي عادي فرق مي كند. به واسطه شغل پدرم شايد كمي بيشتر از ديگر بچه هاي هم سن و سال خودم جنگ را لمس كردم و اين موضوع برايم يك دغدغه بود. وقتي هم كه وارد اين حرفه شدم به سينماي اكشن خيلي بيشتر علاقه مند بودم. با وجود اينكه اين نوع سينما در ايران خيلي ضعيف بوده و هست اما خيلي دوست داشتم اين فضا را تجربه كنم. به همين دلائل هم وقتي پيشنهاد بازي در فيلم دفاع مقدسي شد پذيرفتم و الان با لطف خدا هفت، هشت كار در اين زمينه در پرونده ام هست و آخرين كارم «گلوگاه شيطان» است.
- از گلوگاه شيطان بگوييد؟
فيلمنامه خيلي خوبي دارد. براي اولين بار به موضوع خاصي پرداخته شده كه در سينماي ايران سابقه نداشته است و آن هم وجود يك كوسه به عنوان نقش اصلي در كار است. اما موضوعي كه بايد بگويم اين است كه در تمام كارهاي دفاع مقدسي كه حضور داشتم كمبود امكانات و عدم حمايت هاي لازم آن طور كه شايسته اين ژانر سينماست ملموس بوده و روي خروجي كار تاثير مستقيم داشته است. اين ها دل آدم را به درد مي آورد. من به همراه امين زندگاني و عليرضا كمالي وقتي فيلمنامه «گلوگاه شيطان» را خوانديم با يك انرژي مضاعف دست به دست هم داديم تا بهترين كار خود را ارائه دهيم. ولي شرايط كار و كمبودها ما را دلزده مي كرد. اداي دين كردن كلمه بزرگي است اما در پس زمينه ذهنيمان اين بود كه با اين كارها مي توانيم نسبت به آن آدم ها كه رفتند جنگيدند و همه چيزشان را گذاشتند و شهيد شدند اداي دين كوچكي كنيم. ولي شرايط سخت گاهي ما را در يك تنگنا مي گذاشت كه مي ترسيديم كار به خوبي انجام نشود و دين بيشتري به گردنمان بيفتد و مديون رزمندگان و شهدا شويم. به خاطر همين هم خيلي ها مي ترسند كه وارد اين فضا شوند. كمبود امكانات، عدم حمايت، نبود تبليغات و نداشتن زمان مناسب براي اكران باعث مي شود سينماگران كمي از اين حيطه فاصله بگيرند. غربي ها بابت تهاجماتشان و استعمار كردن كشورهاي ديگر از سينما استفاده مي كنند و قهرمان سازي مي كنند، اما ما براي دفاع مقدسمان نتوانسته ايم كار فاخري انجام دهيم .
- اين كم كاري بيشتر از جانب مديران فرهنگي است يا از طرف خود سينماگران؟
اگر تهيه كننده بخواهد 10 تا تانك در صحنه اي داشته باشد نمي تواند از كوچه و خيابان تهيه كند. اين را بايد ارگان هايي مثل ارتش و سپاه و مسئوليني كه دستشان باز است حمايت كنند. هنرمندان دوست دارند كارشان را به بهترين شكل انجام دهند، اما عدم وجود امكانات باعث تضعيف كار هنرمند مي شود. مثلا مي گويند حالا كه نمي توانيم پنجاه تانك در صحنه بچينيم، يك تانك منهدم شده را مي گذاريم و دوباره منهدمش مي كنيم! اين طور مي شود كه كارهايمان افت كيفيت پيدا مي كنند.
- به نظر شما آثار اخيري كه در حوزه دفاع مقدس توليد شده چطور بوده است؟ آيا اتفاق جديدي افتاده است؟
فكر مي كنم از لحاظ ساختاري كارهاي خوبي انجام شده است، اما همان طور كه گفتم، كمبودها همچنان معضل است. به صرف داشتن مجموعه اي به نام شهرك دفاع مقدس، چند تا گوني و چند كلاشينكف كه اغلب خراب هستند نمي توان فيلم در خوري براي دفاع مقدس ساخت. الان سينماي دفاع مقدس نسبت به دهه هاي 60 و 70 فرق كرده است. نگاه به دفاع مقدس عوض شده است و اين خيلي خوب است، اما بايد يك حمايت گسترده از اين سينماگران صورت بگيرد. اگر مي خواهيم اين سينما را نگه داريم و صادر كنيم بايد تلاش بيشتري انجام شود. دفاع مقدس پتانسيل هاي خوبي دارد و از هر روز آن مي توان فيلم فاخري ساخت و فقط كمبود امكانات و نبود حمايت هاي لازم است كه ترمزي براي كار هستند.
تفاوت بازي در فيلم هاي دفاع مقدسي و فيلم هاي شهري چه چيزهايي است؟
به هرحال كار جنگي يك فضاي ديگري دارد و سختي هاي كار در بازي تاثير مي گذارد. الان كار دفاع مقدس يك جور كار تاريخي هم هست و بايد وارد آن فضا بشويم. برخي از رفتارها و ادبياتمان با آن موقع فرق كرده است، بايد تحقيق انجام دهيم و با آدم هايي كه در جنگ بودند صحبت كنيم تا به آن فضا نزديك شويم. ممكن است بازيگر سر يك فيلم آپارتماني خيلي انگيزه نداشته باشد، اما اغلب در فيلم هاي دفاع مقدسي با اعتقاد حاضر مي شود و احساس مسئوليت سنگيني دارد. انگار روي لبه تيغ حركت مي كند. شعار نمي دهم، حقيقت اين است كه نمي شود از كنار كارهايي كه آن بزرگواران كردند به راحتي عبور كرد. نمي توان به سادگي از كنار آن از خودگذشتگي ها رد شد. اين طور نيست كه بگوييم اين شغل ماست و بابت آن دستمزد مي گيريم. من جور ديگري به اين موضوع نگاه مي كنم. اين دين هست كه باعث مي شود با وسواس و حساسيت بيشتري كار كنيم.
- موافقيد كمي درباره «قلاده هاي طلا» كه خيلي هم سر و صدا كرد حرف بزنيم؟
بله حتما، با كمال ميل. «قلاده هاي طلا» مهم ترين كار من است و به آن افتخار مي كنم.
- چطور شد كه در اين فيلم بازي كرديد؟
آقاي طالبي درباره اين كار با من صحبت كرد و گفت كه موضوع آن حوادث انتخابات سال 88 و فتنه است. درباره جزئيات هم زياد توضيح نداد، چون حساسيت روي آن زياد بود و حتي زمان پيش توليد هم جنجال هاي زيادي به راه انداخت. برخي تبليغات منفي مي كردند، طوري كه بعضي بازيگران با عوامل فيلم با وجودي كه قرارداد همكاري بسته بودند اما به قدري تحت فشار قرار گرفتند كه نهايتا از ادامه كار منصرف شدند. فيلم ديگري هم پيش از اين با اين موضوع ساخته شده بود كه آن هم خيلي جنجال برانگيز شده بود و جو بدي را در ميان همكاران سينماگر غالب كرده بود. عده اي جبهه گيري هاي عجيب و غريب سياسي داشتند و آن را در فضاي هنر هم گسترش مي دادند. سينما با سياست فرق مي كند، ما مي توانيم فيلم سياسي بسازيم، اما روابط بين ما نبايد سياست زده باشد و نبايد روابط آلوده شود. خلاصه با آقاي طالبي صحبت كردم و ايشان گفت اين نقش از روز اول به تو چسبيده است. به هرحال پذيرفتم و بعد بيشتر به موضوع نزديك شدم و وقتي مطالب جديدي را از جريان فتنه دريافتم انرژي و اعتقاد من براي كار خيلي بيشتر شد.
- چه كساني جوسازي مي كردند و نمي خواستند اين كار انجام شود؟
ترجيح مي دهم سكوت كنم، البته كاملا مشخص است. اما آنهايي كه تحريم كردند مطمئنم يواشكي رفتند فيلم را از سركوچه خريدند و ديدند و خيلي چيز ها را فهميده اند. بهتر است سرعقل بيايند، لجبازي نكنند و حرف حق را بپذيرند.
- بازتاب فيلم را چطور ارزيابي كرديد؟
ما يك استرس زيادي موقع اكران در جشنواره داشتيم. سراينكه به موقع مي رسد يا نه. آن حمله هاي فضاي مجازي به اين فيلم و انواع حركت هاي مذبوحانه اي كه مي خواستند اين فيلم را زمين بزنند هم مزيد بر علت شد. اما خدا را شكر فيلم با استقبال خوبي مواجه شد و بازتاب هاي خوبي پيدا كرد. بعد از اكران هم مردم هرگز واكنش بدي به من نشان ندادند. سه و نيم ميليارد تومان هم فروخت و بازخورد خوبي داشت. من هيچ بي حرمتي و بي ادبي از مردم نديدم و افتخار مي كنم كه در چنين پروژه اي حضور داشتم، اما خوب يك سري از همكاران از ساخته شده اين فيلم حالشان بد است.
- درباره اين برخوردهايي كه چند وقت اخير از طرف برخي سينماگران با شما صورت گرفت صحبت كنيد.
اجازه بديد چيزي در اين باره نگويم. هميشه از حاشيه فرار كردم. ترجيح مي دهم راجع به اين مسائل حرف نزنم تا به مرور زمان دوستان حالشان بهتر شود و درباره ديگران قضاوت نكنند. قرار نيست همه آدم ها عقايدشان مثل هم باشد. بايد با تعامل همديگر در خدمت مردم و كشور عزيزمان باشيم.
- با اتفاقي كه براي شما افتاد مي توانستيد شكايت كنيد، با رسانه ها مصاحبه كنيد و به نفع خودتان بهره برداري نماييد و خودتان را مطرح كنيد و انتقام بگيريد، اما شما بيشتر سكوت كرديد. اين سكوت دليل خاصي دارد؟
من در رابطه با كار «قلاده هاي طلا» خواسته قلبي ام اين بود كه يك قدم كوچكي براي تقويت آشتي ملي بردارم. خيلي كوچك تر از اين حرفها هستم ولي دلم به درد مي آيد از اينكه مي بينم بعضي ها به جاي اينكه در مقابل دشمنان خارجي و در مقابل كساني كه دارند به سر و صورتمان چنگ مي زنند متحد شوند، اوضاع را بحراني مي كنند. خواستم حركت كوچكي بكنم براي آشتي دادن اين افراد با مردم. احساس كردم اگر بخواهم اين موضوع را رسانه اي بكنم با وجود اينكه خيلي درد مي كشيدم و خيلي به من سخت مي گذشت اوضاع بدتر مي شد. تصميم گرفتم حرفي نزنم تا اين دو دستگي كه برخي به آن دامن مي زنند بيشتر نشود. اين خوب نيست و سم سينماي امروز ماست. فقط اميدواريم با محبت بيشتري بتوانيم يكديگر را درك و تحمل كنيم و در كنار هم براي ساختن مملكت و خدمت به مردم عزيزمان متحد شويم.
- با تشكر از فرصت اين گفت و گو.
من هم از شما ممنون هستم.

کیهان 15 مهر 1391

شعر آئيني

دو شاعر آئيني در گفت وگو با كيهان:
شاعر ديني بپروريم، شعر ديني مي شود 

سيدمحمد رضا و سيدجواد شرافت از سر و رويشان شعر و حيا مي بارد. هر دو لطافت شاعرانه اي دارند كه با حياي هيئتي بودنشان آنها را در ميان جمع شاعراني كه به جشنواره شعر و داستان سوره آمده اند متمايز مي كند.
با برادران شرافت به گفت وگو نشسته ايم. از احوال شاعرانگي شان تا آسيب شناسي شعر هيئت و بررسي اوضاع شعر آئيني. اكنون كه كمتر از 100 روز تا آغاز ايام محرم مانده است اميدواريم انتشار اين گفت وگو آغازي باشد براي پرداختن بيشتر به شعر آئيني. كيهان بدين طريق آمادگي خود را براي انتشار نظرات شاعران، كارشناسان و صاحب نظران اين حوزه اعلام مي دارد.
¤ گفتني هايتان براي شروع يك آشنايي چيست؟!
- سيد محمد جواد شرافت هستم متولد 1360، شوشتر. حدود 22 سالي هست كه ساكن قم هستم و غير از شعر هم هنر ديگري ندارم. البته اگر شعر هم هنر محسوب شود. چون مي گويند هنر و ادبيات يعني ادبيات ربطي به هنر ندارد.
¤ شعرهايتان بيشتر در چه زمينه اي است؟
- شاعر اگر شاعر و صادق باشد هر چه در درونش است بيرون مي ريزد. نمي شود شعر و شاعر را حيطه بندي كرد. شاعر بايد بتواند در فضاهاي مختلف شعر بگويد. اما دلمشغولي هاي من به عنوان شاعري كه در هيئت بزرگ شدم و در هيئت نفس كشيده ام و فضاي هيئت را دوست دارم، موضوعات ولايي و آئيني است. يا اينكه من فضاي جنگ را درك كردم و در خانواده اي بزرگ شدم كه دفاع را مقدس مي داند، پس طبعاً در كارهايم بدون اينكه بخواهم و اصراري داشته باشم چنين مضاميني بيشتر است. اگر يك شاعري زندگي اش با شعر گره خورده باشد مي توان زندگي را در شعرش ديد. بستگي به اولويت هاي دروني شاعر دارد. شاعري اولويتش اين است كه در وصف حضرت زهرا(سلام الله عليها) شعر بگويد و در جلسات مذهبي هم خوانده شود و در عين حال باعث تنزل سطح شعر آئيني هم نشود و شاعر ديگري دغدغه اش نفساني است. دغدغه من اهل بيت است «شاعر شدم كه عاشقي ام را بيان كنم»!
اگر آن دغدغه ها نباشد شايد من به ندرت چيزي بنويسم و اصلاً به خاطر اهل بيت است كه به عنوان شاعر مطرح شده ام.
¤ شما هم از دغدغه هايتان بگوييد؟
- سيد محمدرضا شرافت هستم متولد 1365 شوشتر و ساكن شهر مقدس قم. شاعر لحظه هايش را شعر مي نويسد. گاهي عاشقانه است گاهي طنز. گاهي اعتراض اما دليل اصلي كه باعث شد شعر را جدي بگيرم، شعر آئيني بود. و بيشتر هم در اين سبك و سياق كار مي كنم. من به هيئت مي رفتم و با آن در تماس بودم. اما هيئت باعث نشد كه بروم دنبال شعر. علائق من مذهبي و آئيني بود و به خاطر همين علائق هم به هيأت جذب شديم و هم به شعر آئيني.
¤ براي هيئت ها شعر سبكي هم مي گوييد؟
- سيد محمدرضا: بله. بيشتر در مناسبت هاي خاص مثل محرم و ايام فاطميه و ميلاد اهل بيت(ع) ولي بيشتر نوحه هايي كه مي نويسم در حال و هواي محرم است.
- سيد محمد جواد: من اصلاً با نوحه شروع كردم. اولين كارم نوحه اي بود كه در سال 1378 براي حضرت امام جواد عليه السلام نوشتم. در مدرسه علميه الهادي دوستي داشتم به نام سيد محمد باباميري كه شعر مي گفت و با شعر گره خورده بود و به بعضي از مداحان قم هم شعر مي داد. شعرم را به سيد نشان دادم و او هم كمك كرد تا با چند جلسه شعر آشنا شوم و كم كم با دوستان مداحي مثل رحيم ابراهيمي، سيدمهدي ميرداماد و حاج مهدي سلحشور كار كردم. جمعه ها هم مي رفتم انجمن شعر شاهد كه منزل آقاي مجاهدي برگزار مي شد. آقاي مجاهدي خيلي خوب با جوانها مي جوشيد. رفتار او به ما اعتماد به نفس مي داد. الان هم با جوان ها خوب گرم مي گيرد و اين باعث مي شود كه شاعران در فضاي شعر آئيني مي مانند.
عرضم اين بود كه با نوحه شروع كردم و الان هم نوحه يكي از دلمشغولي هاي من است. بعضي از شاعران به يك مرحله اي كه مي رسند ديگر نوحه كار نمي كنند. مثل بعضي از مداح ها كه با زيارت عاشورا شروع مي كنند اما كمي كه حرفه اي مي شوند زيارت عاشورا نمي خوانند و آن را واگذار مي كنند به بچه ها. در حالي كه به نظرم افتخار است كه يك مداح در بالاترين سطح زيارت عاشورا را ترك نكند و با اعتقاد هم بخواند. بعضي دوستان شاعر هم به جايي كه مي رسند و دو تا از شعرهايشان گل مي كند ديگر نوحه را دستگرمي مي دانند. اگر قرار باشد بين نوحه و شعر كلاسيك انتخاب كنم نوحه را ترجيح مي دهم. نوحه چيزهايي دارد كه شعر ندارد. يكي اين است كه اسم شاعر پشتش نيست و اسمي از شاعرش آورده نمي شود و ديگر اينكه شاعر وقتي نوحه مي گويد كم پيش مي آيد كه با شعرش گريه نكند و بعد اينها يك سردرد لذت بخشي براي شاعر بوجود مي آورد.
اين خيلي ارزشمندتر است تا اينكه شاعر يك شعري بگويد در يك كتاب چاپ شود و اصلا معلوم نيست خوانده شود يا نه! اما متأسفانه چون بزرگان ما نوحه سرايي را رها كردند كار افتاده است دست كساني كه شايد قدرت شاعري نداشته باشند و هر چه دم دستشان بيايد بگويند به همين خاطر علاوه بر آن دلايل ذوقي كه گفتم؛ از لحاظ وظيفه هم شاعر آييني بايد در اين فضا حضور جدي داشته باشد چون نوحه واقعا فراگيرتر است.
¤ من دوست شاعري داشتم كه مي گفت گاهي شعرهايم در مجالسي خوانده مي شود و من تأثير معنوي آنها را در زندگيم حس مي كنم، تجربه اي از اين حالت داشته ايد؟
- سيدمحمد جواد: بله! شب سوم محرم مريض شدم. شب حضرت رقيه سلام الله عليها خيلي سخت است كه هيأت نباشي. اما خيالم راحت بود. چون يك شعر دست سيدمهدي ميرداماد يا ديگران داشتم و مي دانستم در چند مجلس شعرم خوانده مي شود. حس مي كنم در هيأت هستم و يك خاصيتي دارم. حتي ممكن است يك شاعر در معرض گناه باشد اما شعرش در يك مجلسي خوانده شود و او نجات پيدا كند، اينها براي يك شاعر خيلي دلگرم كننده است.
- سيدرضا: البته نوحه خوب گفتن خيلي سخت است. تمرين مي خواهد خصوصا اينكه برخي مداح ها در سبكي شعر مي خواهند كه خيلي سخت است و اصطلاحا شعر خور نيست. من معمولا كارهايم را دهه اول محرم تعطيل مي كنم. نوحه گفتن اگر واقعا كار خوب بخواهيد بكنيد خيلي سخت است. اينكه هم سبك را حفظ كنيد هم روضه را صحيح نقل كنيد و شاعرانگي هم داشته باشد برعكس آن چه كه به نظر مي آيد، كار سختي است. سختي اينكه شاعر خطوط قرمز را رعايت كند، شعريت را نگه دارد و علاوه بر اينكه بايد دقت كند موسيقي هم خراب نشود. اگر سبك واحد است بايد يك روضه هم داشته باشد. اگر شور است بايد حماسه داشته باشد. همه اينها بايد رعايت شود و اين كار ساده اي نيست!
¤ چند سالي است كه در شعر آييني تحولي ايجاد شده است شاعران خصوصا جوانها توجه خوبي به آن نشان دادند به طوري كه حتي توانسته است در شعر امروز موج ايجاد كند اين تحولات شعر آييني را چطور ارزيابي مي كنيد؟
- سيد جواد: زماني شعرهايي را آييني مي دانستند كه اهل بيت(ع) را عاجز نشان مي داد و يا يك چهره اسطوره اي از آنها ترسيم مي كرد كه در زندگي مردم حضور نداشته باشد. تا كسي مي گفت مي خواهم شعر اهل بيت (ع) بخوانم مي گفتند مي خواهد چيزي بخواند كه يا غلو در آن است يا روضه بدون سند دارد يا زبانش زبان كهنه اي است، يا ضعف تأليف دارد. آقاي مجاهدي به عنوان اولين كسي كه تركيب شعر آييني را مطرح كرد تعريفي از آن ارائه داد. با اين مضمون كه: «هر شعري كه ما را به مضامين ديني و الهي نزديك كند، شعر آييني است.» با اين تعريف شعر توحيدي، شعر اخلاقي، شعر اهل بيت (ع) و شعر دفاع مقدس همگي شعر آييني به حساب مي آيند. شعر آييني ما با ادبيات فارسي گره خورده است. از زمان سنايي و قبل تر از آن تمام شاعران بزرگ شاعر آييني هستند. مگر شعر مولوي چيزي جز مضامين قرآني و معنوي است يا شعر سعدي غير از پنديات است كه بر پايه احاديث و روايات است. اما اين جريان در سالهاي اخير پر رنگ تر شده است. شعر ولايي را مي توان به دو شاخه تقسيم كرد: شعري كه در هيأت هاي مذهبي خوانده مي شود و شعري كه مناسب محافل ادبي و جشنواره هاست. در هر دو اين شاخه ها شعرهاي خوبي داشته ايم. اما وظيفه من شاعر كه هم در هيئت ها حضور دارم هم در محافل ادبي، اين است كه اين دو فضا را به هم نزديك كنم يعني بتوانم با زباني كه عام بفهمد و هم خاص بپسندد، شعر بگويم. زباني كه هم سالم باشد و هم پويا كه متأسفانه در شعر هيئتي ما نيست. از آن طرف هم زبان شعرم به گونه اي باشد كه مردم بتوانند با آن ارتباط برقرار كنند. چيزي كه در محافل ادبي ما ديده نمي شود. شاعري كه اين حلقه مفقوده را پيدا كند، مطمئنا مي تواند در شعر آييني تأثيرگذار باشد، شعري كه هم استادان شعر تاييد كنند و هم مردم بتوانند با آن ارتباط برقرار كنند ؛به ندرت پيدا مي شود.
در شعر هيئت، طي چند سال گذشته جوانان خوبي درخشيدند مثل هادي جانفدا، حسين رستمي، محسن عرب خالقي، و ديگران. افرادي مثل يوسف رحيمي، رضا جعفري يا علي اكبر لطيفيان هم پركار هستند و خوب كار مي كنند. در كنار اين بعضي كارها هم هست كه ناپسند است و مناسب شأن اهل بيت نيست.
-سيدرضا: طي اين چند سال نگاه تازه و نوآوري هايي شد. در شروع هم خيلي مورد پسند مردم و مداحان قرار گرفت خيلي هم خوب بود فقط يك ايراد داشت كه نوآوري به هر قيمتي صورت گيرد.
- سيد جواد: يك عمر مي توان سخن از زلف يار گفت. سيدالشهدا در تاريخ يك جور شهيد شده است اما هنر من شاعر اين است كه اين را به بيان هاي مختلف در شعرم بياورم و به اصل هم پاي بند باشم. گاهي خيال وارد مي شود كه اين خيال بعضا خوب است. شاعر پيكر سيدالشهدا را در خيال خود تشبيه مي كند به مصحف ورق ورق. آقاي علي انساني مي گويد: اي مصحف ورق ورق اي روح پيكرم. اما گاهي شاعر حرف تازه اي مي زند كه شأن اهل بيت را پايين مي آورد. بحثي را مطرح مي كنند كه اصلا وجود خارجي نداشته و مي خواهند به هر قيمتي كارشان را پيش ببرند. متاسفانه گاهي اوقات شاعران چنان جنايتي مي كنند كه...!
شعرهايي مي گويند كه من وقتي مي خواهم بازگو كنم يا در ذهنم مرور كنم شرمم مي شود. شاعراني كه ما از آنها انتظارات زيادي داريم اين اشعار را مي گويند و چاپ هم مي كنند و دوستان مداح هم مي خوانند و هيچ كس هم توجه نمي كند!
- سيدرضا: خيلي وحشتناك است آدم مي ماند چرا شاعر اينها را گفته چرا در كتاب چاپ شده چرا مداح مي خواند و شنوندگان- برخي- بي توجه هستند.
¤ اين طور شعرها را چرا شاعر مي نويسد و مداح مي خواند؟
- سيد رضا: برخي متاسفانه دنبال سند تاريخي نمي روند. شاعر يكي چيزي در هيئت مي شنود آن را در شعر مي آورد و باز مداح همان روضه ناصحيح را در هيئت مي خواند.
مسئله ديگر هم همان بحث نوآوري است كه اوايل هم شعرهاي خيلي زيبايي آفريده شد اما كم كم همين اشتياق به نوآوري باعث انحراف شد. مطلب ديگر اين است كه برخي شاعران مي خواهند به هر قيمتي اشك بگيرند كه اين امر، روضه را از مسير خودش منحرف مي كند. ما به خاطر اين كه به شأن و جايگاه اهل بيت(ع) بي احترامي شده گريه مي كنيم. اما باز برخي شاعران به شأن اهل بيت(ع) بي توجه هستند.
¤ از جلسات ديدار رهبر معظم انقلاب با شاعران بگوييد چطور است و چه حال و هوايي دارد؟
- سيد جواد: اين كه رهبر يك مملكت با همه مشغله ها و حتي در بدترين شرايط چندين ساعت با شاعران گفت وگو كند و وقت بگذارد خيلي پيام دارد. يعني رهبر جامعه هنر را مي فهمد، شعر را مي فهمد! اين خيلي دلگرم كننده است. من اگر بدترين نظر را نسبت به نظام داشته باشم نمي توانم اين كار را نپسندم و نپذيرم، اين براي مسئولين مي تواند الگو باشد. به هرحال مسئولين هم بايد نگاهشان به هنر جدي باشد. خيلي از شعرا با همين جلسات حضرت آقا در دايره شاعران انقلاب ماندند. بسياري از شاعران آرزويشان اين است كه در اين جلسات شركت كنند و آقا را از نزديك ببينند.
- سيدرضا: نكته جالب
بي تعارف بودن حضرت آقاست. اگر شعر خوبي خوانده نشود تعارف ندارند يك كلمه «طيب الله» مي گويند و مي گذرند. اما اگر شعر خوبي خوانده شود خيلي تشويق مي كنند چون شعرشناس هستند.
¤ انتظار داريد مسئولين براي شعر آئيني چه كاري انجام دهند؟
-سيد رضا: دولتي بودن يا اداري بودن فضا را بد مي كند. وقتي فضا دولتي مي شود، آماري مي شود و وقتي آماري مي شود روح ندارد. صرفا يك هزينه اي مي شود و يك جلسه اي برگزار مي شود و در اين جلسه ها هم شعرهاي تصنعي، ساختگي و خشك شنيده مي شود كه فقط براي جشنواره ها سروده شده. مشكل اصلي اين است كه بسياري از مسئولان فرهنگي فرهنگي نيستند. وقتي يك شعر مي شود مسئول كنگره، فضا را درك مي كند، شعر و شاعر را مي شناسد!
- سيد جواد: يا كاري نبايد انجام شود يا با فكر بلند انجام شود. ما اين فكر بلند را كم داريم. چند صد ميليون تومان اختصاص داده مي شود به برگزاري يك جشنواره و وقتي برگزار شد به جاي اين كه يك فرصت باشد يك تهديد است. مثل كنگره هايي كه به صورت موازي برگزار مي شود و نتيجه اي هم ندارد جز اتلاف بيت المال! اگر قرار باشد اتفاقي در شعر آئيني ما بيفتد بايد از مجراي هيئت هاي مذهبي باشد. در هيئت شاعر با اخلاص شعر مي گويد و دنبال سكه و جايزه نيست.
سيد رضا: در شعر آئيني بايد روي ذات شاعر كار شود نه روي شعر شاعر. اگر خود شاعر را ديني بار بياوريم، شعر او هم ديني مي شود.
¤ شعرهايتان كتاب شده است؟
- سيد محمد جواد: مجموعه آثار من با عنوان «خاك باران خورده» توسط انتشارات فصل پنجم به چاپ رسيده است.

.............................................

يا ثامن الحجج

 
نه دعبلم نه فرزدق كه شاعرت باشم
كه شاعرت شده مقبول خاطرت باشم

نه آهوام نه كبوتر كه ضامنم باشي
ويا پرنده ي صحن مجاورت باشم

نه آن دلي كه به معنا رسم نه آن چشمي
كه مثل آينه حيران ظاهرت باشم

ولي زلطف مرا هم گداي خويش بخوان
كه با تو صاحب دنيا و آخرت باشم

هميشه سفره ي مهمان نوازي ات باز است
اجازه ميدهي ام گاه زائرت باشم؟

اجازه مي دهي ام گاه از تو بنويسم؟
به عمر چند غزل -آه- شاعرت باشم
 

سيد محمد جواد شرافت

..............................................

مست از غم توام ...

مست از غم توام غم تو فرق مي كند
محو توام كه عالم تو فرق مي كند

با يك نگاه مي كشي و زنده مي كني
مثل مسيح ، نه، دم تو فرق مي كند

يك دم نگاه كن كه مرا زير و رو كني
بايد عوض شد آدم تو فرق مي كند

تنها كمي به من نظر لطف مي كني؟
آقاي مهربان! كم تو فرق مي كند

زخمي است در دلم كه علاجي نداشته است
جز مرحمت كه مرهم تو فرق مي كند

اشك غمت براي من احلي من العسل
گفتم براي من غم تو فرق مي كند

صلح تو روضه است حماسه است غربت است
ماهي تو و محرم تو فرق مي كند

بايد خيال كرد تجسم نمود؛ نه ؟
نه؛ گنبد تو پرچم تو فرق مي كند

لختي بخند قافيه ام را به هم بريز
آقاي من! تبسم تو فرق مي كند

سيد محمدرضا شرافت

کیهان 5 شهریور 1391



رضا برجی

 

زنگ زدم به رضا برجی که از اوضاع سینما سوال کنم  ،دنبال بهانه بود که داد بزند . غیرتش مبهوت کننده است و به طرز خیره کننده ای انقلابی مانده است . نفسش خس خس می کرد و باز کوتاه نمی آمد .
گفتم : آرام باش خودت را ناراحت نکن .
گفت : چطور آرام باشم وقتی جانبازان شیمیایی که دربیمارستان هستند ناله می کنند که 15 سال است کسی سراغی از ما نمی گیرد ؟! این را با بغض گفت ، بغضی که ترکید .
گفت : اگر بسیجی ها نبودند حسین رضازاده نمی توانست روی سکوی جلوی خانه اشان بنشیند چه برسد به سکوهای جهانی .
غیرت انقلابی از این آدم ها می جوشد .

سينماي دفاع مقدس گوشت قرباني نيست!

 

در جريان جشنواره فيلم كن حضور يك فيلم ايراني حاشيه هاي زيادي همراه خود داشت. تمام كساني كه فيلم سينمايي «يك خانواده محترم» را در اين جشنواره ديدند نسبت به محتواي آن ابراز انزجار كردند. فرقي هم نمي كرد كه داراي چه سليقه و نگرشي در حوزه سياسي و اعتقادي باشند. تمام مخاطبان ايراني اين فيلم، «يك خانواده محترم» را بي حرمتي به اعتقادات و مقدسات مردم ايران دانستند. جالب اين جاست كه اين فيلم با موضوع دفاع مقدس ساخته شده است و كارگردان آن هم بنا به گفته خود قصد تجليل دفاع مقدس را داشته است. و اما نكته جالب تر اينكه بخشي از تهيه كنندگي اين فيلم برعهده يك مجموعه دولتي يعني سيما فيلم بوده است .
موضوعاتي همچون دين، تاريخ اسلام، انقلاب، زندگي نامه مشاهير و مفاخر و دفاع مقدس داراي اهميت ويژه و حساسي براي مردم كشور ما هستند. تقدس اين امور به حدي است كه افكار عمومي جامعه هرگونه بي احترامي، بي سليقگي و بي توجهي نسبت به آنها را برنمي تابد.
يكي از مباحث مطروحه اين ايام در رسانه ها موضوع سپرده شدن ساخت فيلم هاي دفاع مقدس به افرادي است كه نه تنها سابقه اي در اين حوزه ندارند بلكه سابقه اي هم در همسويي با اين دست موضوعات نداشته اند.
بنياد فارابي كه از اين قبيل قراردادهاي نامتناسب و نامتجانس، دچار ذوق زدگي شده است، گويا فراموش كرده كه هم دفاع مقدس ميراث معنوي جامعه ماست و بايد چون گوهري بلورين از آن حفاظت شود و هم خرج از خزانه بيت المال داراي تعاريفي است كه بايد رعايت شود.
در حالي كه بسياري از فيلمسازان صاحب نام دفاع مقدس گوشه انزوا برگزيده اند و از بي مهري مسئولين گله مي كنند، حمايت مالي و معنوي مجموعه تابعه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي از افرادي كه سال هاست تابلوي مخالفت با انقلاب اسلامي را بلند كرده اند چه معنايي دارد؟! دوستان مان در بنياد فارابي مقهور كدام تخم دو زرده اين طايفه شدند؟! كدام توانمندي تكنيكي آنها در بعد حرفه اي سينما مسئولين فرهنگي را مجذوب خود كرده است؟!
يا شايد ارشادي ها گمان كرده اند كه ساخت يك فيلم دفاع مقدس باعث ارشاد اين جماعت خواهد شد. مثل اين جماعت شبه روشنفكر دود زده مثل همان جاهليت بدوي است كه از پيامبر تقاضاي معجزه كردند. اما پس از شق القمر هم باز دست از لجاجت برنداشتند و بر شرك خود پايدار ماندند. خوب است مسئولين فرهنگي هم در حق خود پايدار بمانند و مرعوب و مجذوب معاندان نشان دار انقلاب اسلامي نشوند.
آيا چنان در سينماي ما قحط الرجال است كه ديگر هنرمند دردمندي براي ساخت فيلم دفاع مقدس وجود ندارد كه بايد اعتقادات مردم را سپرد دست كساني كه در اين سال ها يك گام همراه اين مردم برنداشته اند؟ اگر چنين است كه واي بر متوليان فرهنگي كه نتوانسته اند سينماگر متعهد تربيت كنند و اگر چنين نيست، كارگزاران فرهنگ و هنر با هنرمندان دلسوز انقلاب اسلامي آشتي كنند و كار را به اهلش بسپارند كه به قول خواجه شيراز:
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد
وقتي كارگرداني كه هيچ سنخيتي از لحاظ روحي و فكري و اعتقادي با دفاع مقدس ندارد، بخواهد زيبائي ها، رشادت ها و معنويت هاي دفاع مقدس را به تصوير بكشد نتيجه اي تأسف بار خواهد داشت. اما عملكرد هر مجموعه فرهنگي وابسته به نظام كه بخواهد سرمايه و امكانات در اختيار اين فرد قرار دهد تأسف بارتر است. و نه تنها باعث اتلاف بيت المال خواهد شد بلكه در فضاي عمومي جامعه نيز تاثير منفي خواهد داشت.
نظارت صحيح و جامع، حلقه مفقوده چرخه سينماي ماست كه اگر اين نظارت به شكل قانوني و غيرسليقه اي آن وجود داشت. شايد سكوت كردن در مقابل چنين بي تدبيري هايي ممكن بود. اينكه بدانيم از ابتداي كار تا انتها تيم ناظري با حساسيت بيشتر به چنين پروژه اي نظارت مي كنند مي توانست اميدواركننده تر باشد اما در شرايط موجود كه در ژانرهاي اجتماعي سخيف ترين فيلم ها بدون هيچ نظارتي ساخته مي شود، ديگر چه اميدي مي توان به ساخت يك فيلم دفاع مقدس توسط يك گروه نامتجانس داشت؟ خصوصاً آنكه موضوع دفاع مقدس كاملا اعتقادي است و با غرض ورزي در نشان دادن ريزترين نكات در قالب تصوير مي توان مفاهيم متناقضي ارائه كرد !
در گذشته آثاري توسط برخي از همين دست هنرمندان ساخته شده كه در جهت اهداف انقلاب بوده است اما در آن آثار موضوع تقدس نداشته است. به عنوان مثال از يك موضوع پليسي به نقد جريان روشنفكري پرداخته شده است يا به وسيله يك موضوع اجتماعي اوضاع نابسامان سينما به چالش كشيده شده است.
اما در موضوع اخير اصل دفاع مقدس داراي حساسيت است.هرگونه سهل انگاري در نحوه پرداختن به آن، آثار زيانباري خواهد داشت. در عين حال مديراني كه سابقاً با سينماگران وارد تعامل شده بودند داراي اشراف كامل نسبت به هنرمند و موضوع بودند و هم در نظارت دقت بيشتري داشتند.
لذا جا دارد مديران فرهنگي در اين قبيل موضوعات با وسواس بيشتري عمل كنند تا كار از دستشان خارج نشود كه در آن صورت جبران آن بسيار مشكل خواهد بود. 

کیهان 17 تیر 1391

 


 

رفتگری که کاتب قران شد  

 

 

 

 

خودش زنگ زد به تحريريه كيهان گفت كارگر شهرداري هستم و دارم قرآن را خوش نويسي مي كنم و شهردار تهران هم از من تقدير كرده است. با عكاس روزنامه راه افتاديم به سمت آن بالابالاها كه هم آدم را از نفس مي اندازد و هم نفسمان را باز مي كند. كاتب كلام خدا همسايه يكي از بندگان خاص خداست.
امامزاده قاسم بن زيدبن الحسن عليه السلام در شمالي ترين نقطه تهران بارگاه باصفايي دارد كه در جوار آن «امجد مظفري» در اتاق كوچكي در ميدان تره بار محله امامزاده قاسم(ع) مشغول كتابت كلام الله است. آنچه مي آيد حاصل گپ صميمي ما با اوست.
مادرم زن مقيد و مؤمني بود كه ماه محرم سال گذشته از دنيا رفت. خيلي علاقه به قرآن داشت هميشه مي گفت: كاش يك قرآن كتابت كني.
امجد مظفري چند ماهي بعد از فوت مادرش دست به كار مي شود. با سليقه است، شب شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها را براي شروع كار انتخاب مي كند كاغذ و قلمش را برمي دارد و بسم الله مي گويد پس از حمد مي نويسد: الم¤ ذلك الكتاب لاريب فيه هدي للمتقين¤
كارگر است 20 سال است كه ميادين ميوه و تره بار را جارو مي كشد سرويس بهداشتي ها را نظافت مي كند، زباله ها را بيرون مي ريزد و به تميزكاري عادت دارد.
قسمتي از اتاق مدير ميدان ميوه و تره بار را پارتيشن بندي كرده اند و جايي به اندازه يك تخت براي خوابيدن فراهم شده است همان جا كنار مدير هم مي نشيند و مي نويسد هر روز بعد از نماز صبح شروع مي كند به نوشتن. بعدازظهر در ساعت تعطيل بازار، نوشته هاي صبح را اعراب گذاري مي كند و شب پيش از خواب برگه هايش را خط كشي مي كند تا براي نوشتن صبح آماده شود.
امجد اهل روستاي مظفرآباد قروه از توابع كردستان است و دختر دو و نيم ساله اش را هر 50-40روز يك بار مي بيند و فاطمه خودش را رها مي كند در آغوش بابا كه حالا بوي قرآن گرفته است و برايش شيرين زباني مي كند. همسرش با همه سختي ها و مشكلاتي كه تحمل مي كند مشوق اصلي اوست. دلگرمش مي كند. از او مي خواهد نگران هيچ چيز نباشد و همه حواسش را جمع كتابت قرآن كند. دلش از خانه كه قرص مي شود كارش را سريع تر پيش مي برد. شنيده است كتابت قرآن به دست استادان خوشنويسي بيش از 17 ماه به طول مي كشد و او مي خواهد تا پايان ماه هفتم سال جاري كار را تمام كند. از شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها تا عيد مبعث يعني زماني كمتر از دو ماه هشت جزء از كلام خدا را كتابت كرده است. درس را مقطع راهنمايي خوانده است و چسبيده است به كار تا نان از عمل خويش خورد.
مي گويد: در روستايمان از اولين امكانات زندگي هم محروميم. به اين خاطر مدرسه را هم درست و درمان نرفته ام؛ چه برسد به كلاس خوشنويسي. فقط كار كرده ام كه اموراتمان بگذرد، اما پايم كه رسيد تهران رفتم پيش حاج غلامرضا سازگار براي ياد گرفتن مداحي.
امجد مظفري كه حالا آستين بالا زده است كه قرآن را خوش نويسي كند هرگز نه كلاس خوشنويسي رفته است و نه استادي ديده است. اصلا پول اين كارها را ندارد. اما نيت كرده است كار خوشنويسي قرآن را با هزينه شخصي خودش انجام بدهد.
حتي وقتي مسئولين شهرداري هم به او گفته اند هر كاري كه از دست ما ساخته است برايت انجام مي دهيم، خودش چيزي نخواسته است. مهندس ترك زبان مدير بازار تره بار مهر اما، برايش برادري مي كند. هر روز تماس مي گيرد و پرس وجو مي كند كه چه كردي؟ بعضي شب ها هم مي آيد و نوشته هاي امجد را مي گيرد و مي برد تا برايش نگهداري كند.
مي گويد: دلم مي خواست با كيهان مصاحبه كنم. كيهان را هر روز مي خوانم و مسائل سياسي را مرتب پيگيري مي كنم. چون به مداحي خيلي علاقه دارم و در شهرستان مداح سرشناسي هستم اغلب كتاب هاي مقتل و روضه را مطالعه مي كنم. امجد كارش را به عشق شهداي هسته اي انجام مي دهد و مي گويد: اين كار را امتداد راه قرآني شهدا مي دانم و خوشحالي مادران شهدا براي من كفايت مي كند.
مي گويم: حرف آخر؟!
آرزويم اين است اين قرآن را بعد از اينكه تمام شد تقديم كنم به حضرت آقا!


کیهان 4 تیر 1391

تنب موسی 1

رفتیم بندرعباس شب را در میانه گرما و رطوبت و گرد و غبار و جماعت سینماگر ماندیم . گپ  مفصلی با سعید راد زدم.  گله می کرد از اوضاع اقتصادی از اوضاع فرهنگی گله می کرد از بازیگران امروزی . گله می کرد از فرهنگ سازی که در تلویزیون وجود ندارد . گله می کرد از میرحسین موسوی . میگفت زمان نخست وزیری او مرا از ایران اخراج کردند . 20 سال آواره غرب شده است و به قول خودش بیل زده است و تاکسی رانده است اما حاضر نشده به هر پیشنهادی که برای بازی به او داده اند جواب مثبت دهد . حتی به بهروز وثوقی هم اعتراض کرده است که چرا در ینگه دنیا برای بازی  در هر نقشی خودش را می فروشد . خلاصه گله می کرد اما از این برگشته راضی بود . میگفت هیج جای دنیا ایران نمی شود .گفت و تاکید کرد سلام مرا به آقای شریعتمداری برسان اگر همه روزنامه نگارها جرات  شریعتمداری را داشتند خیلی از مشکلات حل می شد (پس از بازگشت از سفر سلامش را به آقای شریعتمداری رساندم واکنش خوبی نشان داد) مصاحبم در این سفر جمال شورجه بود .او هم مثل من احساس غریبی می کرد میان این جماعت . هر چند همه تیپ آدمی هم بود از مریلا زارعی گرفته تا علی اوسیوند و فرهاد اصلانی تا شمقدری و میرعلائی و سجادپور . 
صبح از روی خلیج فارس - ف ا ر س - پرواز کردیم به سمت ابوموسی .جمال شورجا هیچ مثل سینماگرها حرف نمی زد . اخلاص عجیبی دارد و در ذهن خودش این اخلاص را به دیگران هم تعمیم می دهد . از اوضاع سینما حرف زدیم . خوشحال بود از اینکه تهمینه میلانی می خواهد فیلم دفاع مقدس می سازد . گمانم کمی ساده انگاری بود . 

 زلالی آب در ساحل ابوموسی آنقدر بود که هواپیما که پایین تر آمد کف دریا را می شد دید . ابوموسی هم گرم بود ، شرجی بود اما گرد و غبار نداشت . زمین و دریا و آسمان شفافیت دلچسبی داشت .