روزنامه ديواري
- حسن ناصريان؟
- حاضر
- محمد جلالي
- حاضر
- مهدي شريفي
- حاضر
-رضا عابدي؟
-...
- رضا عابدي؟
- غايب آقا، نيومده امروز.
اين را من نگفتم، منوچهر گفت كه قدش از همه بلندتر بود و شده بود مبصر كلاس و من
خوره افتاد به جانم كه چرا رضا نيامده؟!
امروز روز آخر تحويل روزنامه ديواري بود و بايد روزنامه را مي داديم به آقاي محمودي
تا بفرستد براي مسابقه.
تا زنگ اول بخورد چشمم به در بود كه باز شودو رضا بيايد تو و بگويد:
آقا اجازه آقا، ديشب آن قدر صداي بمباران زياد بود كه آقا ما نتونستيم بخوابيم آقا،
صبح خواب مونديم آقا.
اما نه در باز شد و نه رضا آمد تا زنگ تفريح خورد و بچه ها هجوم آوردند توي راهرو و
حياط. رفتم اتاق آقاي محمودي، پارچه بزرگي را پهن كرده بود روي ميز خطاطي اش و داشت
روي آن با قلم مو چيزي مي نوشت.
- آقا اجازه! سلام آقا!
برگشت و جوري نگاهم كرد كه انگار اولين بار است مرا مي بيند.
منتظر جواب سلام نماندم.
- آقا اجازه! عابدي امروز نيومده قرار بود مداد نقاشي هاشو بياره تا روزنامه ديواري
و آماده كنيم.
باز زل زد به چشم هايم تا چشم هايش پر از اشك شد. تا آن وقت گريه مردها را نديده
بودم غير از وقتي كه با پدرم به هيأت مي رفتم. نمي دانستم بايد چه كار كنم.
گفت: رضا امروز نمي آد... رضا نمي آد. ديشب صداي بمباران و شنيدي؟
گفتم: آقا اجازه بله آقا شنيديم آقا شيشه هاي خونمون نزديك بود بشكنه آقا!
پارچه اي را كه داشت رويش مي نوشت بلند كرديم نمي توانستم رويش را بخوانم. مي خواست
ببريم تا در حياط نصب كند.
گفت: هر روز تو جبهه رزمنده ها شهيد مي شن. مثل آقاي محمدي كه شهيد شد.
آقاي محمدي معلم كلاس سوم الف بود. بعد امتحانات خرداد رفت جبهه و بعد يك روز چند
تابلو نصب كردند روي ديوار مدرسه كه رويش نوشته بود: «معلم عزيزمان نادرمحمدي
نوشيدن شربت شهادت بر تو گوارا باد!»
در حياط آقاي ناظم داشت پشت بلندگو حرف مي زد. آقاي محمودي هم رفته بود روي
چهارپايه تا پارچه نوشته را بكوبد به ديوار.
صداي آقاي ناظم در حياط مي پيچيد:
بچه ها متأسفانه خبردار شديم يكي از همكلاس هاتون توي بمباران ديشب... كار آقاي
محمودي تمام شده بود. حالا مي شد پارچه نوشته را خواند:
«رضا جان شهادتت مبارك!»
همزمان با جشن 22 بهمن اسم من و رضا عابدي را در صف خواندند كه جايزه بهترين
روزنامه ديواري را بگيريم!
دلم براي رضا تنگ شده بود.