یه حبه قند شیرین است مثل یك حبه قند. هیج بنا ندارد از عالم رمز گشایی كند یا مخاطبش را فیلسوف از سینما بیرون بفرستد و یا چماق بردارد و بیفتد به جان فرهنگ و آداب و شخصیت یك ملت. یه حبه قند روایت یك زندگی است، زندگی همه ما فرقی هم نمی كند با كدام لهجه حرف بزنیم و اهل كجا باشیم ، همه شیرینی هایی كه ازابتدا تا آخر فیلم می بینیم برای همه ما به انضمام مرگی در گلو گیر كرده هست.

فیلم قصه ندارد. یك ساعت از فیلم می گذرد اما گره ای در آن نمی بینیم، به جز داستان هایی كه نیمه كاره رها می شوند. حتی مرگ بی هنگام دایی هم گره در داستان نمی افكند و همین بی قصه گی گمانم نقطه قدرت فیلم است. این كه كارگردان رندانه مخاطب را به هیچ جنجالی  همراه خود می آورد  ویژگی فیلم است. فیلم اطوار شبه روشنفكرانه  در نمی آورد، معما طرح نمی كند و گره كور به ذهن مخاطب نمی اندازد كه بعد خودش هم از باز كردنش عاجز بماند. بی هیچ ادعایی زندگی را نشانمان می دهد. زندگی كه هیچ چیز آن را از حركت باز نمی دارد نه جشن عقد مانع از مرگ می شود و نه مرگ مانع از زندگی. وقتی دایی مرد، گمان مخاطب این است كه خوب حالا ماجرا شروع می شود و این مرگ نابهنگام كشمكش هایی خواهد داشت اما باز هم خبری نیست. فاجعه ای رخ نمی دهد . چرخ زندگی از حركت باز نمی ایستد بكله از میان سنگلاخ حوادث راه خود را می یابد و پیش می رود . آدمهای فیلم خاكستری اند كه كنتراست سپیدی شان بیشتر است . حمید، باجناق كوچكتر قرار است رل منفی ترین شخصیت را بازی كند. وقتی وارد داستان می شود آنجا كه گوشه ای از حیاط با هرمز حرف می زند. امیدوار می شویم كه شخصیت منفی وارد فیلم شد و حالا قرار است فاجعه ای رخ دهد اما بعد تر می بینیم این آدم هم شبیه بقیه است دست آخر برای رسیدن به كتابهای خطی كه به گمانش در انبار خانه مدفون شده می خورد به رگ و ریشه خودش و دیگر هم هیچ تقلایی نمی كند. دست آخر به جای روحانی فیلم روضه می خواند و كار را تمام می كند. حاج ناصر، روحانی خانواده هم چندان تافته ی جدا بافته ای نیست یك عضو خانواده است در غم و شادی شان همراهی می كند.
دلبستگی خواهر ها به هم در گعده های زنانه شان پیداست. لباس و بزك عروسی رفتن محل تفاخر زنان است، فرقی هم نمی كند خواهر باشند یا غریبه. اما در سكانسی كه خواهرها برای رفتن به مراسم  حاضر می شوند خبری از این فخر فروشی ها نیست، ساده گی حسرت آوری جریان دارد كه مخاطب را غرق می كند.
فیلم داعیه دار سینمای دینی نیست اما با ظرافت و بخوبی به تبیین نمادها و آموزه های دین پرداخته است . نماز را به شكلهای مختلفش میبینیم . نماز مثل غذا خوردن از امور روزانه است اما به ندرت در فیلمها به درستی به آن پرداخته می شود . در این فیلم نماز را در گونه های مختلفی می بینیم. مادر از دختر جوانش می خواهد قبل از رفتن به مهمانی نماز بخواند و دختر هم از هول مهمانی رفتن تند نمازش را می خواند و صدای پیر زنی كه از او می خواهد آرام تر بخواند و باز پیر زنی كه به دلیل بیماری تعداد ركعات نماز را فراموش می كند و باید كسی مراقب باشد و به او تذكر بدهد . همه اینها زندگی روزمره ماست نماز از زندگی جاری در این فیلم حذف نشده است بلكه واقعی و بی ریا به آن پرداخته شده است .
در این وانفسای سینمای ما كه تبدیل شده به یك خودزنی فرهنگی و اصرار دارد كه روابط آدمها را به سخیف ترین شكل ممكن به نمایش بگذارد تصویری تلخ از زندگی نشان دهد، یه حبه قند كام مخاطبانش را شیرین كرده است . سینمای بیمار ما بیشتر از همیشه نیازمند یك حبه قند است. وقتی اغلب فیلم های جشنواره سی ام كپی های سخیفی از هم بودند كه آشكارا به جنگ با فرهنگ اسلامی و اصلت ایرانی این مرز و بوم می روند باید قابی هم برای تجلی پاكی و نجابت مردم جامعه محیا كرد.

 

پایگاه خبری حوزه هنری 19 اسفند 1390